المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
92
مروج الذهب ( فارسى )
رفتار بماند و يمانيان كه از سپاه مروان بودند ، بدانها رسيدند . دو تن سليمى به زفر گفتند : خودت را نجات بده كه ما كشته خواهيم شد وى نيز فرار كرد و آن دو تن بدست دشمن افتادند و كشته شدند . زفر بن حارث كلابى ضمن اشعار ديگر در اين باب گويد : « حقا كه حادثهء راهط شكافى ميان ما پديد آورد . بسا باشد كه بر زبالهء زمين چراگاه رويد ، اما كينهء جانها همچنان بجاى ميماند . سلاح مرا به من نشان بده كه مىبينم دامنهء جنگ پيوسته وسيع مىشود ، آيا قوم كلبه بروند و نيزههاى ما به آنها نرسيده باشد و كشتگان راهط به همان حال بمانند ، پيش از اين خطائى از من نديده بودى كه بگريزم و دو رفيق خود را بجاى گذارم ، مگر آن شب كه در ميان دو گروه بودم و از آن قوم همه را بر ضد خود ديدم . آيا يك روز كه بد كرده باشم همهء ايام خوب و تلاش مرا از ميان ميبرد ، آيا پس از ابن عمرو و ابن معن كه از پى هم برفتند و كشته شدن همام ، مىتوانم آرزوئى داشته باشم ؟ » . كسانى كه در جنگ شركت داشته بودند ، در سرزمين شام بمحلهاى خود باز - گشتند . نعمان بن بشير حاكم حمص خطبه بنام و بموافقت ضحاك بن زبير خوانده بود . وقتى خبر قتل ضحاك و شكست گروه زبيريان به دو رسيد ، از حمص فرارى شد و همه شب را با حيرت راه مىپيمود و نميدانست بكجا رو كند . خالد بن عدى كلاعى با جمعى از مردم حمص كه بسرعت برون شده بودند ، بدنبال وى شتافت و او را بكشت و سرش را پيش مروان فرستاد . زفر بن حارث كلابى ضمن فرار خود به قرقيسيا رسيد و بر آنجا تسلط يافت . كار شام بر مروان استقرار گرفت و مروان حاكمان خود را در آنجا بر گماشت . آنگاه مروان با سپاهى از اهل شام سوى مصر رفت و در اطراف آن در مجاورت مقبره ، خندقى حفر كرد . مردم آنجا زبيرى بودند و عبد الرحمن بن عتبة بن جحدم از طرف ابن زبير حكومت آنجا داشت . سالار و سرور فسطاط ابو رشد بن كريب بن ابرهة بن الصباح بود . ميان مردم مصر و مروان جنگى كوتاه رخ داد و در بارهء صلح